بخشهای سایت:  خبرگزاری چوپانان  |  خبرگزاری انارک  |  گویش چوپانانی  |  عکسهای چوپانان  |  فرهنگ  |  آموزش  |  زیستگاه  |  بازار کار  |  زمبیل  |  چت  |  شجره نامه  |  نقشه  |  تماس با ما  | 
طنز و لطیفه  داستان طنز  شعر طنز  پیام کوتاه  سخنان پر‌مغز  بیندیشیم  داستانهای روح‌انگیز  شعر  کامپیوتر و اینترنت  پزشکی و بهداشت  عکسهای جالب  کلیپ (فیلم)  مواد غذایی  آشپزی  آرایش و زیبایی  مدیریت خانه  متفرقه 

درباره سایت

در وب نوردی آدم گاهی به چیزایی برمیخوره که دوست داره یکبار دیگه بعد از مدتی اونا را بخونه. یا عکسایی که دوست داره بازم اونا را ببینه. اما هر کدومشون مال یک وب سایته که آدمیزاد نمیتونه همه را به خاطر بسپاره یا به کامپیوترش بسپاره که اون به خاطر بیاره. چون کامپیوتر میتونه به انواع و اقسام خطاهای سخت افزاری و نرم افزاری مبتلا بشه. برای همین اینا را آوردم اینجا که هم خودم بخونم و هم دیگران. مدتی است دیگران هم به کمک اومدن و دارن مطالب جالب را اضافه میکنن. شما هم اگر مطالب خوبی به تورت میخوره بیا اینجا و برای دیگران بنویس.
صفحه نخست

RSS Feed
«شهیدی که بعد از شهادتش هیچ کس را نداشت که حتی پیکرش را تحویل بگیرد...»شهید رجبعلی غلامی، 19 ساله از افغانستان که در جنگ ایران با عراق به شهادت رسید و همه خانواده اش در جنگ افغانستان از دست داده بود و هیچ کسی را در این دنیا نداشت. حتی کسی را نداشت که پیکرش را تحویل بگیرد. رفقایش می گفتند: پس از باز کردن معبر مین، به سیم خاردار حلقوی رسیديم كه به هیچ عنوان نمی‌شد آنرا قطع کرد، چون اگر سیم را قطع می‌کرديم، سیم‌ها جمع شده و معبر منفجر می‌شد!

در همین حین یک جوان به روی سیم های خاردار خوابید بعد هم گفت: همه از روی من عبور کنید بیش از سیصد نفر از روی بدن او عبور کردند!
 اون جوون همون رجبعلی بود...


فداکاری شهید 19 ساله افغانی در جنگ با عراق + عکس

به ياد سرو قامتان تاريخ

روحشان شاد و يادشان گرامی

  [موضوع:بیندیشیم]  نوشته شده در تاریخ ۹۲/۱۱/۲۸ساعت 12:55 توسط فاطمه جلالپور
[حذف]   [ویرایش]   [افزودن]
...

نعره هیچ شیری خانه چوبی مرا خراب نمی کند، من از سکوت موریانه ها می ترسم.

مشکل فکر های بسته این است که دهانشان پیوسته باز است

  [موضوع:پیام کوتاه]  نوشته شده در تاریخ ۹۲/۱۱/۲۸ساعت 12:28 توسط فاطمه جلالپور
[حذف]   [ویرایش]   [افزودن]


يه كشاورزي باقالي زيادي برداشت كرده بود و كنارش خوابيده بود

يه قلدري اومد و بنا كرد به پر كردن خور جينش

كشاورزه بلند شد كه جلوي قلدرو بگيره كه با هم گلاويز شدند. قلدره

يه چاقو ور داشت و به كشاورزه گفت: من مي خواستم فقط خورجينم رو

 پر كنم حالا كه اينجوريه مي كشمت همه رو ميبرم

صاحب باقاليا كه ديد از پس قلدر برنمياد گفت: حالا كه پاي جون در ميونه

برو خر بيار باقالي بار كن

  [موضوع:سخنان پر‌مغز]  نوشته شده در تاریخ ۹۲/۱۱/۲۸ساعت 12:9 توسط فاطمه جلالپور
[حذف]   [ویرایش]   [افزودن]
سليمان (ع ) روزى نشسته بود و نديمى با وى . ملك الموت (عزرائيل ) در آمد و تيز در روى آن نديم مى نگريست . پس چون عزرائيل بيرون شد ، آن نديم از سليمان پرسيد كه اين چه كسى بود كه چنين تيز در من مى نگريست ؟ سليمان گفت : ملك الموت بود . نديم ترسيد . از سليمان خواست كه باد را فرمان دهد تا وى را به سرزمين هندوستان برد تا شايد از اجل گريخته باشد .
سليمان باد را فرمان داد تا نديم را به هندوستان برد . پس در همان ساعت ملك الموت باز آمد. سليمان از وى پرسيد كه آن تيز نگريستن تو در آن نديم ما، براى چه بود . گفت : عجب آمد مرا كه فرموده بودند تا جان وى همين ساعت در زمين هندوستان قبض كنم ؛ حال آن كه مسافتى بسيار ديدم ميان اين مرد و ميان آن سرزمين . پس تعجب مى كردم تا خود خواست بدان سرعت ، به آن جا رود .

(رشيد الدين ميبدى ، كشف الاسرار و عدة الابرار، به سعى و اهتمام على اصغر حكمت ، انتشارات اميركبير، ج 1، ص 651، با اندكى تغيير در برخى كلمات

  [موضوع:داستانهای روح‌انگیز]  نوشته شده در تاریخ ۹۲/۱۱/۲۸ساعت 10:26 توسط فاطمه جلالپور
[حذف]   [ویرایش]   [افزودن]
...
<@>
<@>
<@>

الهی مثل چراغ راهنمایی باشی

لپّت همیشه قرمز

روی دشمنات زرد

دلت همیشه سبز

  [موضوع:پیام کوتاه]  نوشته شده در تاریخ ۹۲/۱۱/۲۸ساعت 9:53 توسط فاطمه جلالپور
[حذف]   [ویرایش]   [افزودن]
...
روزي از از دوران خود ما دختري كه قصد ازدواج داشت، ازدواج کرد و به خانه شوهر رفت ولی هرگز نمی توانست با مادرشوهرش کنار بیاید و هر روز با هم جرو بحث می کردند.


عاقبت یک روز دختر نزد داروسازی که دوست صمیمی پدرش بود رفت و از او تقاضا کرد تا ســــمی به او بدهد تا بتواند مادر شوهرش را بکشد!
داروساز گفت اگر ســــم خطرناکی به او بدهد و مادر شوهرش کشته شود، همه به او شک خواهند برد، پس معجونی به دختر داد و گفت که هر روز مقداری از آن را در غذای مادر شوهر بریزد تا ســــم معجون کم کم در او اثر كرده و او را بکشد و بعد توصیه کرد تا در این مدت با مادر شوهر مدارا کند تا کسی به او شک نکند.
دختر معجون را گرفت و خوشحال به خانه برگشت و هر روز مقـداری از آن را در غـذای مادر شوهـر می ریخت و با مهربانی به او می داد.
هفته ها گذشت و با مهر و محبت عروس، اخلاق مادر شوهر هم بهتر و بهتر شد تا آنجا که یک روز دختر نزد داروساز رفت، به او گفت: آقای دکتر عزیز، دیگر از مادر شوهرم متنفر نیستم. حالا او را مانند مادرم دوست دارم و دیگر دلم نمی خواهد که بمیرد، خواهش می کنم داروی دیگری به من بدهید تا ســــم را از بدنش خارج کند.
داروساز لبخندی زد و گفت: دخترم، نگران نباش. آن معجونی که به تو دادم ســــم نبود بلکه ســــم در ذهن خود تو بود که حالا با عشق به مادرشوهرت از بین رفته است

دل چو به مهر تو مصفا شود، دیگر از آن کینه سراغی مباد!
  [موضوع:داستانهای روح‌انگیز]  نوشته شده در تاریخ ۹۲/۱۱/۲۷ساعت 14:18 توسط فاطمه جلالپور
[حذف]   [ویرایش]   [افزودن]

 بازم اولا کارنامه‌ها یه نمره ای توش داشت

الان خوب بد عالی داره

فکر کنم تو نسل بعدی از اینا داشته باشه

  [موضوع:طنز و لطیفه]  نوشته شده در تاریخ ۹۲/۱۱/۲۷ساعت 14:10 توسط فاطمه جلالپور
[حذف]   [ویرایش]   [افزودن]

کارت شارژ گرفتم دادم به دوستم

میگم بخون من بزنم

برداشته میگه : هشت تیلیارد و نهصد و هشتاد و پنج میلیون و ...

  [موضوع:طنز و لطیفه]  نوشته شده در تاریخ ۹۲/۱۱/۲۷ساعت 14:5 توسط فاطمه جلالپور
[حذف]   [ویرایش]   [افزودن]

هنوز تو شوکه آهنگ گلزار بودم که

فروتن هم آهنگ بیرون داد!

دیگه باید منتظر آلبوم حمید معصومی نژاد خبرنگار اعزامی رم باشیم...

  [موضوع:طنز و لطیفه]  نوشته شده در تاریخ ۹۲/۱۱/۲۷ساعت 14:4 توسط فاطمه جلالپور
[حذف]   [ویرایش]   [افزودن]
...
  [موضوع:طنز و لطیفه]  نوشته شده در تاریخ ۹۲/۱۱/۲۴ساعت 13:33 توسط فاطمه جلالپور
[حذف]   [ویرایش]   [افزودن]
روزی کشاورزی متوجّه شد ساعتش را در انبار علوفه گم کرده است.
ساعتی معمولی امّا با خاطره ای از گذشته و ارزشی عاطفی بود.
بعد از آن که در میان علوفه بسیار جستجو کرد و آن را نیافت از گروهی کودکان که در بیرون انبار مشغول بازی بودند مدد خواست و وعده داد که هر کسی آن را پیدا کند جایزه ای دریافت نماید.
کودکان به محض این که موضوع جایزه مطرح شد به درون انبار هجوم آوردند و تمامی کپّه های علف و یونجه را گشتند امّا باز هم ساعت پیدا نشد.
کودکان از انبار بیرون رفتند و درست موقعی که کشاورز از ادامۀ جستجو نومید شده بود، پسرکی نزد او آمد و از وی خواست به او فرصتی دیگر بدهد.
کشاورز نگاهی به او انداخت و با خود اندیشید، "چرا که نه؟ به هر حال، کودکی صادق به نظر میرسد."

پس کشاورز کودک را به تنهایی به درون انبار فرستاد.
بعد از اندکی کودک در حالی که ساعت را در دست داشت از انبار علوفه بیرون آمد.
کشاورز از طرفی شادمان شد و از طرف دیگر متحیّر گشت که چگونه کامیابی از آنِ این کودک شد.
پس پرسید، "چطور موفّق شدی در حالی که بقیه کودکان ناکام ماندند؟"
پسرک پاسخ داد، "من کار زیادی نکردم؛ روی زمین نشستم و در سکوت کامل گوش دادم تا صدای تیک تاک ساعت را شنیدم و در همان جهت حرکت کردم و آن را یافتم."

ذهن وقتی که در آرامش باشد بهتر از ذهنی که پر از مشغله است فکر میکند.
هر روز اجازه دهید ذهن شما اندکی آرامش یابد و در سکوت کامل قرار گیرد و سپس ببینید چقدر با هوشیاری به شما کمک خواهد کرد زندگی خود را آنطور که مایلید سر و سامان بخشید.
  [موضوع:داستانهای روح‌انگیز]  نوشته شده در تاریخ ۹۲/۱۱/۲۴ساعت 13:32 توسط فاطمه جلالپور
[حذف]   [ویرایش]   [افزودن]
...

یکى ازتفریحات سالمم اینه که وقتى ازجلو بانک‌ها رد میشم میرم تو نوبت میگیرم میام بیرون

 اینجورى اونایى که بعدمن میرن بانک ومیبینن ى شماره خونده شد 

اما کسى نرفت دم باجه کلى ذوق میکنن!!

  [موضوع:طنز و لطیفه]  نوشته شده در تاریخ ۹۲/۱۱/۲۱ساعت 8:30 توسط فاطمه جلالپور
[حذف]   [ویرایش]   [افزودن]
...
آنجلیناجولى اگر ایرانى بود در نوجوانى ازسوى دوست و آشنا

یه لقب “لب شترى” بهش داده شده و اعتماد به نفسش نابودشده بودو الآن منشى درمانگاه بود. 

  [موضوع:طنز و لطیفه]  نوشته شده در تاریخ ۹۲/۱۱/۲۰ساعت 12:20 توسط فاطمه جلالپور
[حذف]   [ویرایش]   [افزودن]
...
معلمه سر کلاس میگه هرکی خنگه از سر جاش پاشه
یکی از شاگرد ها از جاش پا میشه میگه
آقا به خدا ما خنگ نیستیم پا شدیم شما تنها نمونی!
  [موضوع:طنز و لطیفه]  نوشته شده در تاریخ ۹۲/۱۱/۲۰ساعت 12:5 توسط فاطمه جلالپور
[حذف]   [ویرایش]   [افزودن]
...

بچه خواهرم ۵سالشه، داشت برنامه کودک می دید، من کانالو عوض کردم. برگشته میگه آخه قیافه هم نداری که یه چیزی بهت بگم..

  [موضوع:طنز و لطیفه]  نوشته شده در تاریخ ۹۲/۱۱/۲۰ساعت 12:0 توسط فاطمه جلالپور
[حذف]   [ویرایش]   [افزودن]
پادشاه بزرگ یونان، الکساندر، پس از تسخیر کردن حکومت های پادشاهی بسیار، در حال بازگشت به وطن خود بود. در بین راه، بیمار شد و به مدت چند ماه بستری 

گردید.
با نزدیک شدن مرگ، الکساندر دریافت که چقدر پیروزی هایش، سپاه بزرگش، شمشیر
تیزش و همه ی ثروتش بی فایده بوده است. او فرمانده هان ارتش را فرا خواند و گفت:
من این دنیا را بزودی ترک خواهم کرد. اما سه خواسته دارم. لطفاً، خواسته هایم را حتماً
انجام دهید. 
ادامه مطلب...
  [موضوع:داستانهای روح‌انگیز]  نوشته شده در تاریخ ۹۲/۱۱/۲۰ساعت 9:34 توسط فاطمه جلالپور
[حذف]   [ویرایش]   [افزودن]
زنی هنگام بیرون آمدن از خانه سه مرد پیر را دید که جلوى در خانه نشسته اند . به آنها گفت: من شما را نمی شناسم ولی فکر می کنم گرسنه باشید، بفرمایید داخل تا چیزی برای خوردن به شما بدهم. آنها پرسیدند:« آیا شوهرتان خانه است؟»

زن گفت:« نه، او به دنبال کاری بیرون از خانه رفته.»

آنها گفتند:«پس ما نمی توانیم وارد شویم»

عصر وقتی شوهر به خانه برگشت، زن ماجرا را برای او تعریف کرد. شوهرش به او گفت:« برو و به آنها بگو شوهرم آمده، بفرمایید داخل.» زن بیرون رفت و آنها را به خانه دعوت کرد. آنها گفتند: « ما با هم داخل خانه نمی شویم. »

زن با تعجب پرسید:« چرا !؟ » یکی از پیرمرد ها به دیگری اشاره کرد و گفت:« نام او ثروت است.» و به پیرمرد دیگر اشاره کرد و گفت:« نام او موفقیت است. و نام من عشق است، حالا انتخاب کنید که کدام یک از ما وارد خانه شما شویم»

زن پیش شوهرش برگشت و ماجرا را تعریف کرد. شوهر گفت:« چه خوب،ثروت را دعوت می کنیم تا خانه مان پر از ثروت شود!» ولی همسرش مخالفت کرد و گفت:« چرا موفقیت را دعوت نکنیم؟»

عروس خانه که سخنان آنها را می شنید، پیشنهاد کرد:« بگذاریدعشق را دعوت کنیم تا خانه پر از عشق و محبت شود» مرد و زن هر دو موافقت کردند. زن بیرون رفت و گفت:« کدام یک از شما عشق است؟ او مهمان ماست.» عشق بلند شد و ثروت و موفقیت هم بلند شدند و دنبال او راه افتادند. زن با تعجب پرسید: « شما دیگر چرا می آیید؟ »پیرمرد ها با هم گفتند: اگر شما ثروت یا موفقیت را دعوت می کردید بقیه نمی آمدند ! ولی هرجا که عشق است ثروت و موفقیت را در پِی خود به همراه خواهد آورد
  [موضوع:داستانهای روح‌انگیز]  نوشته شده در تاریخ ۹۲/۱۱/۲۰ساعت 9:28 توسط فاطمه جلالپور
[حذف]   [ویرایش]   [افزودن]
دختر جوانی چند روز قبل از مراسم عروسی آبله سختی گرفت و بستری شد نامزد وی به عیادتش رفت و در میان صحبت هایش از درد چشم نالید؛

بیماری زن شدت گرفت و آبله تمام صورتش را پوشاند مرد جوان عصازنان به عیادت نامزدش میرفت و از درد چشم مینالید.

موعد عروسی فرارسید زن نگران صورت خود که آبله آن را از شکل انداخته بود مردم میگفتند:چه خوب عروس نازیبا همان بهتر که شوهرش نابینا باشد...

۲۰ سال بعد از ازدواج آنها،زن از دنیا رفت؛مرد عصایش را کنار گذاشت و چشمانش را گشود.همه تعجب کردند،مرد گفت:من کاری جز شرط عشق را به جا نیاوردم...

  [موضوع:داستانهای روح‌انگیز]  نوشته شده در تاریخ ۹۲/۱۱/۱۴ساعت 14:15 توسط فاطمه جلالپور
[حذف]   [ویرایش]   [افزودن]

یک نفر عتیقه فروش به منزل روستایی ساده ای وارد شد. دید تغار قدیمی نفیسی دارد و در آن گوشه افتاده است و گربه ای در آن آب می خورد. ترسید اگر قیمت تغار را بپرسد روستایی ملتفت مطلب شود و قیمت گزافی طلب کند.
پس گفت : عمو جان چه گربه ی قشنگی داری ! آیا حاضری آن را به من بفروشی ؟
روستایی گفت : چند می خری؟
گفت : هزار تومان.
روستایی گربه را در بغل عتیقه فروش گذاشت و گفت : خیرش را ببینی. عتیقه فروش پیش از آنکه از خانه روستایی می خواست بیرون برود ، با بی اعتنایی ساختگی گفت : عمو جان این گربه ممکن است در راه تشنه شود ، خوب است من این تغار را هم با خود ببرم. قیمتش را هم حاضرم بپردازم.

روستایی لبخندی زد و گفت : تغار را بگذارید باشد ؛ چون که بدین وسیله تا به حال 5 گربه را فروخته ام!!


  [موضوع:داستانهای روح‌انگیز]  نوشته شده در تاریخ ۹۲/۱۱/۱۴ساعت 14:12 توسط فاطمه جلالپور
[حذف]   [ویرایش]   [افزودن]
  [موضوع:سخنان پر‌مغز]  نوشته شده در تاریخ ۹۲/۱۱/۱۴ساعت 8:1 توسط فاطمه جلالپور
[حذف]   [ویرایش]   [افزودن]

اسکریپت‌ها

عنوانهایی از عصرایران


[ آنلاین:  ]